من به او گفتم دوستش دارم. قبل تر، این جمله را به مامان گفته بودم. و کوکو. و چندباری هم به بابا. به هیچ کس دیگر نگفته بودم من تورا دوست دارم. اولش نمی دانستم چطور بگویم. با چه جمله بندی ای. اما غریزه! غریزه ام به کمکم آمد و خیلی ساده، مثل طرز لباس پوشیدن، صحبت کردن و زندگی کردنش بدون هیچ پیچیدگی خاصی به او گفتم که دوستش دارم. نمی دانستم از این کار چه منظوری دارم. آیا میخواهم با او وارد رابطه ی عاطفی شوم؟ چنین قصدی نداشتم. آیا برای زن دکتر جماعت شدن برنامه ریزی کرده بودم و خودم را در یکی از آن سفر های مجلل به دور اروپا تصور میکردم؟ چنین تصوراتی در مغزم نبود. آیا خودم را کنار او تصور میکردم، وقت گذرانی های شبانه کنار دریا و این رمانتیک بازی ها؟ ابدا خیر. من هیچ قصدی نداشتم. حتی یک حسی بهم میگفت او یک شخصیت دشوار است. اگر بخواهم کنارش باشم تمام زندگی ام را باید صرف درک کردنش کنم. مثل همان وقت هایی که جوش می آورد. صدایش بلند میشد و ناگهان پشیمان میشد. باید از خود گذشتگی میکردم. خب... غریزه! غریزه به من میگفت که ما برای هم ساخته نشده ایم. او در زندگی صراحت را دوست داشت. یعنی من اینطور فکر میکنم. اما من پرپیچ و خمم. خودم هم هنوز سر از کار خودم درنیاورده ام. این بزرگ ترین و مهم ترین تفاوت ما بود. اما این نحوه ی زیست او، افکار روشن و خالصش مرا حسابی سر کیف می آورد. دوست داشتم که مثل اش باشم. شجاع و قوی. و همین بود که یک روز، تلفنم را برداشتم و خیلی ساده به او گفتم که دوستش دارم. درست مثل صحبت کردن، لباس پوشیدن و زندگی کردنش.
برچسب:
نویسنده: حسین اسدی
تاريخ: چهارشنبه
24 اسفند
1401 ساعت: 20:14