خرید بک لینک
من به او گفتم دوستش دارم. قبل تر، این جمله را به مامان گفته بودم. و کوکو. و چندباری هم به بابا. به هیچ کس دیگر نگفته بودم من تورا دوست دارم. اولش نمی دانستم چطور بگویم. با چه جمله بندی ای. اما غریزه! غریزه ام به کمکم آمد و خیلی ساده، مثل طرز لباس پوشیدن، صحبت کردن و زندگی کردنش بدون هیچ پیچیدگی خاصی به او گفتم که دوستش دارم. نمی دانستم از این کار چه منظوری دارم. آیا میخواهم با او وارد رابطه ی عاطفی شوم؟ چنین قصدی نداشتم. آیا برای زن دکتر جماعت شدن برنامه ریزی کرده بودم و خودم را در یکی از آن سفر های مجلل به دور اروپا تصور میکردم؟ چنین تصوراتی در مغزم نبود. آیا خودم را کنار او تصور میکردم، وقت گذرانی های شبانه کنار دریا و این رمانتیک بازی ها؟ ابدا خیر. من هیچ قصدی نداشتم. حتی یک حسی بهم میگفت او یک شخصیت دشوار است. اگر بخواهم کنارش باشم تمام زندگی ام را باید صرف درک کردنش کنم. مثل همان وقت هایی که جوش می آورد. صدایش بلند میشد و ناگهان پشیمان میشد. باید از خود گذشتگی میکردم. خب... غریزه! غریزه به من میگفت که ما برای هم ساخته نشده ایم. او در زندگی صراحت را دوست داشت. یعنی من اینطور فکر میکنم. اما من پرپیچ و خمم. خودم هم هنوز سر از کار خودم درنیاورده ام. این بزرگ ترین و مهم ترین تفاوت ما بود. اما این نحوه ی زیست او، افکار روشن و خالصش مرا حسابی سر کیف می آورد. دوست داشتم که مثل اش باشم. شجاع و قوی. و همین بود که یک روز، تلفنم را برداشتم و خیلی ساده به او گفتم که دوستش دارم. درست مثل صحبت کردن، لباس پوشیدن و زندگی کردنش.

برچسب: نویسنده: حسین اسدی تاريخ: چهارشنبه 24 اسفند 1401 ساعت: 20:14

دلم میخواد یک چیزی مثل متمم اما در حوزه ی نوروساینس بزنم :) به نظرم خیلی مفیده و خیلی میتونه کمک کننده باشه. درک عمیق تری از یادگیری، ارتباط، انگیزش و ... بهم داده. البته چارتا کتاب اونم تو طاقچه خوندم :| اما در خودم یه جورایی این انرژی رو میبینم که عمیق تر بخونمش. منی که تا حالا "غرقگی" رو فقط با ریاضی تجربه کردم، این روزا با این حوزه دارم به وجد میام و آروم میشم و حس میکنم نه، پزشکی هم جذابیتای خودشو داره. دوباره دارم سر پا میشم و حس میکنم کنترل ذهن و زندگیمو دارم مجددا به دست میارم.پ.ن. خب من تا حالا تو درسای پزشکی خیلی غرقگی و ذوق و شوقو تجربه نکردم. اما یک دلیلشم اینه که شاید هیچ وقت این فرصت رو بهش ندادم. حالا اینجا وب شخصیه و منم دوست دارم یه مثال از قرآن بیارم. یه جا توی جز ۳۰ در باب کارایی که بهشتیان انجام میدن میگه: فی شغل فاکهون. یعنی سرشون به یه کاری گرمه. به نظر من این همون غرقگیه. یعنی میخوام بگم انقدر این حس خوب و ارزشمنده که در ردیف نعمت های بهشتیه و خب مثل هر چیز خوبی پیدا شدنش تو زندگیمون راحت نیست. من تا حالا در مورد غرقگی کتابی نخوندم فقط میدونم میهای چیک سنت میهایی روش کار کرده اما حدس میزنم با یه کم تلاش بیشتر توی هر حوزه ای میشه بهش دست پیدا کرد. به قولی این اتفاق کم پیش میاد که از اول با یک چیزی خیلی حال کنی. کما اینکه یادگیری هم برابر با به خاطر سپردن که نیست. یادگیری هم وقتیه که اطلاعات جدید با اطلاعات قبلی پیوند بخوره. قطعا هر چی اطلاعات بالاتر بره این پیوند ها بیشتر میشه و رضایت بیشتری به همراه میاره.

برچسب: نویسنده: حسین اسدی تاريخ: سه شنبه 16 اسفند 1401 ساعت: 17:57

در این روند کتابخونی ای که راه انداختم خیلی وقتا ذهنم پرت میشه و با متن قلاب نمیشه اما خب خیلی وقتا هم واقعا غرقش میشم. تا امروز که بعد از پایداری کردن های زیاد تو کتاب "ذهنی که خود را تغییر میدهد" که یه کتاب همه فهم درباره ی پلاستیسیتی مغزه، بالاخره نقطه ی کور زندگیمو پیدا کردم و خودمو روانکاوی کردم :) خوشحالم الان.

برچسب: نویسنده: حسین اسدی تاريخ: پنجشنبه 4 اسفند 1401 ساعت: 15:22

سه سال پیش تو علوم پایه که بودم توی یک اپلیکیشنی داشتم سوال و جوابای بچه های کنکوری رو میخوندم. اپ اش اینطوری بود که دانش آموزا سوال میکردن، رتبه های خوب کنکور و مشاورا جواب میدادن. توی یکی از پاسخ ها یک رتبه ی برتر که مشاور خودمم بود جواب داده بود که برای اینکه صبح از خواب پاشید و پر انرژی برید سر درستون فلان کار رو بکنید (کارش یادم نیست :] ). من کلی بهم فشار اومد با این جمله. کلی خودمو ملامت کردم که ببین چقدر اکتیو. چقدر کاریزماتیک. همینطوری ان که پزشکی تهران میارن. چرا من اینطوری نیستم و این حرفا. اینروزا که هاریسون هماتولوژی روی میزم بازه و لوازم تحریر و کاغذ همیشه کنارش هست و صبا اولین کاری که میکنم قبل از اینکه ذهنم از حالت آماده و خالی دربیاد درس خوندنه و تو طول روز مواظبم که باز خیلی از خودم کار نکشم که به برنامه ی درس خوندن صبح هام برسم با خودم میگم اونقدر ملامت نیاز نبود. فقط یه کم صبر لازم بود. اگر در مسیر درست باشی کم کم به جاها و موقعیت های درستم میرسی. هر چند هنوز سر از کار اون بشر (مشاورم) من درنیاوردم که چرا انقدر خوب بود. :)) ولی منم میتونم. چیم کمه؟ والا!

برچسب: نویسنده: حسین اسدی تاريخ: پنجشنبه 4 اسفند 1401 ساعت: 15:22

صفحه بندی